العلامة المجلسي

1126

حياة القلوب ( فارسي )

وهمچنين هر يك مرخّص شدند تا آنكه هر سه نزد آن خشتهاى طلا جمع شدند ! پس دو نفر از ايشان به يكى از ايشان گفتند : برو وبراي ما طعامي بخر ، پس رفت وطعامي خريد وزهرى داخل آن طعام كرد كه آن دو كس را بكشد وخشتها را خود متصرّف شود ، وآن دو كس گفتند : چون أو مىآيد أو را مىكشيم كه با ما شريك نباشد در اين خشتها ، چون آمد برخاستند وأو را بكشتند وآن طعام را خوردند وهر دو مردند . چون عيسى عليه السّلام از كار خود برگشت ديد هر سه مرده‌اند ، پس ايشان را به امر خدا زنده كرد وگفت : نگفتم كه اين خشتها بسى مردم را خواهد كشت « 1 » ؟ ! ودر بعضي از كتب مذكور است كه : روزى حضرت عيسى عليه السّلام با جمعى از حواريان همراه بود وبه جهت هدايت خلق در زمين مىگرديد وسياحت مىكرد كه هر كه را قابل هدايت يابد از ورطهء ضلالت نجات بخشد وجواهر قابليات واستعدادات كه در طينات افراد بشر كامن است به فراست نبوّت ادراك نموده به تيشهء مواعظ هدايت پيشه استخراج نمايد ، پس در اثناى سياحت به شهري رسيدند ونزديك آن شهر گنجى ظاهر شد وپاهاى خواهشهاى حواريان در طمع گنج رايگان فرو رفته عرض كردند : ما را رخصت فرما كه اين گنج را حيازت نمائيم كه در اين بيابان ضايع نشود . عيسى عليه السّلام فرمود : اين گنج را بجز مشقت ورنج ثمره‌اى نيست ومن گنج بىرنجى در اين شهر گمان دارم ومىروم كه شايد آن را بيرون آورم ، شما در اينجا باشيد تا من بسوى شما برگردم . گفتند : يا روح اللّه ! اين بد شهري است وهر غريبى كه وارد اين شهر مىشود أو را مىكشند . حضرت فرمود : كسى را مىكشند كه به دنياي ايشان طمع نمايد ومرا با دنياي ايشان كارى نيست . چون حضرت عيسى داخل آن شهر شد ، در كوچه‌هاى آن شهر مىگرديد وبه نظر فراست اثر بر در وديوار خانه‌ها مىنگريست ، ناگاه نظر انورش بر خانهء خرابى افتاد كه از همهء خانه‌ها پست‌تر وبىرونق‌تر بود ، گفت : گنج در ويرانه مىباشد واگر كسى قابل هدايت باشد در اين شهر ، مىبايد كه در اين خانه باشد ؛ پس در زد پيرزالى بيرون آمد

--> ( 1 ) . امالى شيخ صدوق 152 ؛ روضة الواعظين 428 .